واقعیت چی بود

ظاهر مذهبی داشتن . منم که مذهبی دوست بودم بهم پیشنهاد دادن که خانواده خوبین  گفتم باید ببینم تا ببینم تو دلم میره یا نه عاشق نبودم اولش بعد که سراغشو گرفتم میرفتم دنبالش خیلی کم بیرون دیده میشد ولی پی سوال ها فهمیدم که ساعت چند میره بیرون و کی میاد خونه کلی تلاش برای دیدنش و آخر دیدمش و محبتش تو دلم نشست تو دلم برجی از محبت براش ساختم ولی ولی نشد میگفتن که مثاله مالی برایشان مهم نبود ولی منکه نه فقیر بودم نه پولدار .  کلی از ما وقت گرفتن تا جواب بدن ولی ما که نگران نبودیم از خودمان و خانوادمان امین بودیم کسی از ما نرنجیده بود کسی از ما بدی ندیده بود.

هر روز بیش از بیش دلم میخواستش . ولی آخرش چی .آخرش نه گفتن  نه که دلم را شکست . از یک انسات اینا چه انتظار داشتن چی میخواستن تو این دو ماه که من بیچاره داشتم دل عاشقمو عاشقتر میکردم از من چی ساختن چی فکر کردن درباره من . هنوز که هنوزه تو فکرش هستم . بعضی وقتا به خودم میگم ببین تو اینقدر به اون فکر میکنی ولی اون چی حتمی عند خیالش هم نیست هست و نیست تو براش فرق نمیکنه . منطق این حرفها را بهم میگه خدایش هم بد نمیگه ولی دل دس بردار نیست دلم هنوز چشم دوخته به بوستانی در صحرا  بوستانی که حتمی سراب هست . من چطوری این دل را قانع کنم که تموم شد . چطور بهش بگم  تو خیال خام هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

/ 0 نظر / 14 بازدید